تبليغاتX
ورق پاره در تبعید

ورق پاره در تبعید

انگار خوشحالم که سال ۸۸ لعنتی تمام شد ... نمی تونم بگم سال بد ، سال تلخ ، سال ِ... همون سال لعنتی ...

اما سال جدید رو با امید شروع کردم . شروع یک سال خوب که روزهایی داشته باشه خوب ... توصیف "خوب" رو هم می سپارم که در سکوت هر کدوم برای خودمون تعریف کنیم . یک سکوت مقدس ...

بهرجهت تو این مدت که این ورق پاره ی در تبعید رو هم فیلتر کردند  به "بودن یا نبودن" در فضای مجازی و چگونه بودنش فکر کردم و در نهایت تصمیم گرفتم  در یک ورق پاره دیگر بنویسم تا ببینم چه پیش می اید ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 15:51  توسط مریم بهرمن  | 

۱- علی نیکویی هم آزاد شد . خوشحالم برای این خبر . اما منتظر به اصطلاح دادگاه هستیم  و آن قاضی عادل که چه حکمی می دهد به محکومی که جرمش فعال حقوق بشر ست ! معمولا از اتفاقات خوشحال کننده ایی که با دلهره همراه ست بیشتر ، غمگین می شوم ...

۲- انگاری این ورق پاره ام را هم خواستند که پاره کنند به مدد فیلترینگ . نمی دونم چی بگم ... احتمالا می خواهند هر از گاهی یاد آورم کنند که  "برادر بزرگ احساسم را می پاید" و ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 12:34  توسط مریم بهرمن  | 

پی نوشت :

از بعد از ۱۶ آذر از وعده هایی که به خانواده ش داده می شد همه منتظر آزاد شدنش هستنداز هفته ی آینده ی همون روز  و در این انتظار  ، هفتاد و چند روز گذشته ، بیش از ۱۲ هفته . دیروز علی آقای فتوتی  مون می گفت شاید همین هفته بعد از برگزاری یک دادگاه  ... و حالا ما منتظر آن دادگاهیم ...

این روز ها دوست دارم برم دم در  ِ آن " پلاک ۱۰۰ " لعنتی و داد بزنم :" علی نیکویی مون رو آزاد کنید و گرنه  ... " نمی دونم .... می شه چه کار کرد ؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 16:57  توسط مریم بهرمن  | 

دوشنبه ۱۹ بهمن 

 همایش بزرگ موتورسواران بسیج  ، عکس هایی از شهدا را در وسط بلوار چمران چیده بودند . پارچه هایی با آرم سپاه آویزان  . موتورسوارانی  با لباس بسیجی موتورهایشان را روشن کرده بودند و گاز می دادند . شاید انگار همان گونه که در پارچه  ی بزرگ نوشته بودند می خواستند بدین وسیله چشمان فتنه را کور کنند ! . از مقابلشان رد شدم ؛ همیشه از شکار بدم می  آید هرچند تا حالا جز در فیلم ها این صحنه را در واقعیت ندیدم ؛ از سگان شکارچی و آمادگی شان برای حمله و پارس های ممتدشان متنفرم ، این به اصطلاح بسیجیان چقدر تداعی کننده صحنه ایی بودند که ازش متنفرم . سگان شکارچی که منتظرند افسارشان باز شود تا به جان مردم بیافتند...

 سه شنبه ۲۰ بهمن

 مدام اینترنت را برگ می زنم ،  خبر دستگیری ها یکی دوتا نیست ، وبلاگ ها و سایت های فیلتر شده هم کم نیست . قورباغه ای با چشمان قرمز    شهاب هم فیلتر شده ... دلم شور می زند ...

سایتمون تو مسجدروستایی ست نزدیک بم .  پیرمرد مهربان ِ هیأت امنا  از الهام ی به دلش می گوید که شب زلزله ی بم باعث نجات خانواده اش شده بود ، از چشم هایش می شد صداقت کلامی ش را باور کرد .پیرمرد از کفر گویی هایی می گوید که مسبب بلاهای طبیعی ست !... 

 چهارشنبه ۲۱ بهمن

 ساعت های زیادی از این سه روز را در جاده بودم ؛ کمی بیشتر از همیشه خسته ام . شب های پر ستاره ی راه های کرمان خیلی دوست داشتنی ست  .  در شیراز اثری از آن آسمان زیبای پر ستاره نیست اما از آن حس غریبی هم خبری نیست اینجا آسمان کمتر ستاره دارد اما انگاری مال خودم ست خود ِ خودم. در چمران  از آن تحریکات روز گذشته ی بسیج خبری نبود؛ فکر کنم عقلای آن جماعت ، بساط رو جمع کرده باشند ...

 پنج شنبه ۲۲ بهمن

 خیابانهای شیراز از نیروهای ضد شورش و نیروی انتظامی پر بوده است ، لباس شخصی ها هم که جای خود دارند . حضرات خیلی ترسیده اند که این چنین لشکر کشی کرده اند و حکومت نظامی غیر رسمی به پا کردند ، نمی دانم تا کی می توانند با ایجاد رعب و وحشت و ایجاد فضای امنیتی ادامه بدهند ... خبر دستگیری بیش از ۲۰ نفر را می شنوم ، دوستی در جی میل می خواهد بداند مرگ یک دختر در شیراز درست ست یا نه و من هنوز نمی دانم درست است یا نه . برایش می نویسم امیدوارم درست نباشد ...!

  نسبت به انقلاب حس یک همبازی را دارم .حس هم سن بودن ، نه حس مالکانه ست نه بی تفاوت از آنچه بر سرش می رود . در تمام روزهای آن ، زندگی کرده ام . هر روز از تاریخش ، یک روز از عمرم ست با چند ماهی تفاوت ....در سی و یکمین سال انقلاب ، انگاری در حال تماشای جسدی باشم که در حال جان کندن ست و اطرافیانی که سر و صدا می کنند ... حس تلخی ست ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 15:51  توسط مریم بهرمن  | 

دوست دارم بنویسم  آنچنان که اندکی و فقط اندکی از همان احساس شرمی که این روزها تمام کسانی که به حکم آزادی  ِظاهریشان به آن گرفتارند، در وجودم کاسته شود، همان شرمی که در محافل و دست نوشته ها به آن اشاره می شود . همان حس ِخاص که در خلوت گاه به قضاوت می کشاندم تا مصلحت اندیشی ام را بسنجم و ...  اما دوست ندارم بنویسم که از چی بنویسم ؟ از عصبانیت ها ؟ از غم ها ؟ ناامیدی ها ؟ نگرانی ها ؟ از بیخردی ها ؟ سوء مدیریت ها ؟ خیانت ها ؟ ویرانگری ها؟ دزدی ها ؟ سوء استفاده های ناشی از این ناآرامی ها ؟  از کی ؟ از این که کلی نگران ِ همه آن هایی هستم که حتی یکبار هم ندیدمشان ؟ از این که نگران علی نیکویی ام ؟ از این که این چند روز کلی به فکر آذر منصوری عزیز بودم و دلتنگ محبوس بودنش ؟ از این که مدام نوشته های خانواده های زندانی سیاسی را می خوانم و فقط می خوانم ؟  از چی ؟ از این که ناراحتم به نام دین ، این چنین دهانشان را باز کرده اند و عربده کشان فریاد می زنند : بکشیدشان ! و دست مریزاد می گویند به کشتنمان و تهدیدمان می کنند ، می کشیمتان  ؟؟ از این که این روزها مدام به اصلاحات فکر می کنم و تمام کم کاری هایی که شخصا کرده ام؟؟  نمی دانم ، کاش من دیگر این ها را باز تعریف نکنم ، مگر نه این ست که همه ی ما ماه هاست با همین ها زندگی می کنیم ؟ ....

 دلم هوای خنده کرده ست  و کمی امیدبه آینده...  از جنس امید هایی که آنروز در چشمان آن کودکان دبستانی دیدم ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 19:13  توسط مریم بهرمن  | 

تقریبا یک سالی می گذرد از آن روز  .... عجب روزی بود . در آن روز سرد زمستانی  واز پس آن ماجرا،  ۶ ساعت راه رفتن در خیابان های  پایتخت و بی قراری کردن در تنهایی جزء بدترین تجربه های تلخ زندگی ام ست ... در آن روز آرزو می کردم ای کاش می توانستم لحظه ایی حتی کوتاه از خودم فاصله بگیرم ، آرزو می کردم کسی و یا چیزی من را از خودم  جدا کند....  بد اشتباهی کرده بودم .   انگاری خطا کاری بودم  لایق سنگین ترین مجازات ها  . در درونم غوغایی بر پا بود. محکوم و حاکم ، مجرم و قاضی ، شماتت شونده و شماتت کننده  یکی بودند و هر دو محصور ، در یک جسم محدود ؛ و این ، آن شده بود که در آن مدت ، حس کنم زیر بار نیروهای درونم  در حال له شدنم  ، شکستنم ، خرد شدنم و هیچ راه فراری ندارم ...  اشتباهی که خودم کرده بودم و خیانتی که خودم نسبت به خودم  و توانمندی هایم و بخشی از باورهایم کرده بودم برایم سنگین بود و غیر قابل جبران . نمی توانستم خودم را ببخشم، هیچ چیز نمی توانست آن فرصت از دست داده را برگرداند  ...در آن ۶ ساعت چشمانم کمی همراهیم می کرد تا متلاشی نشوم اما در آن دو ماه باقی مانده تا آخر سال ... انگار به اندازه سال ها پیر شدم ...

      "زندگی کتاب پر ماجراست هیچ گاه به خاطر یک ورقش همه ی آن را پاره نکن ... " این متن  ِ پیامکی بود که آن روز یک دوست برایم فرستاد . به یک باره حس کردم به درستی تمام زندگی ام را در دست گرفته ام و پاره پاره اش می کنم آن روز فکر می کردم این زندگی به درستی لایق پاره شدن ست و با این پیام به یکباره فرو ریختم ... 

    امروز که  به مدد زمان آسوده تر به  قضاوت خودم نشسته ام  و آن ماجرا را در قالب یک تجربه تلخ مرور می کنم هنوز هم نمی توانم خودم را ببخشم  ... هر چند امروز کمی دلم برای خودم می سوزد .  شاید آنروز قاضی درونم کمی بیش از حد سنگدلانه و بی رحمانه سخت گرفته بود .  روزهای بسیار ،  زبانم را محکوم به سکوت کرده بود و چشمانم را محکوم به نگریستن و وجودم را محکوم به سوختن در آتشی که در درونم به پا کرده بود ... چند ماه زندگی کردن و نقش ها را بازی کردن  در جمع خانواده و دوستان و همکاران که هیچ از احوال نا آرام ِ درونت آگاه نباشند کار آسانی نیست ...

     این روزها هم اما احوالات خوشی ندارم ، باز هم دارم نقش هایم را بازی می کنم  . اما این روزها از درون محکمم ،می دانم چه می خواهم و می دانم چه نمی خواهم ، گاه فرو می ریزم اما نه از درون ...  با مرور سال گذشته در این روزهای سیاه و تاریک به یک چیز ایمان پیدا کردم ، هیچ چیز بدتر از فروپاشی از درون نیست ، هیچ چیز بدتر از قرار گرفتن در پیشگاه قاضی درون نیست ، هیچ چیز بدتر از این نیست که آدمی بخواهد از خودش فرار کند . بدتر اینکه دود این فرار کردن ها و بی قراری کردن ها تنها چشمان خود شخص را نمی سوزاند ...

    پی نوشت :

    حدود دو هفته پیش به بهانه تولد علی نیکویی رفتیم خونشون ؛ احساس شرمی که هنگام دیدن مادر و پدر علی داشتم قابل توصیف نیست ... از ۱۶ آذر تا حالا هر هفته خانواده ش را امیدوار می کنند که هفته دیگه ازاد می شه اما تا امروز که هیچ خبری نیست ... من نمی دونم در این روزها این حضرات با وجدانشان چگونه کنار می آیند ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 16:16  توسط مریم بهرمن  | 

 

خیلی نگرانم . کارم شده مدام چسبیدن به این دنیای مجازی و زیر و رو کردن خبرها . طاقت ندارم حتی لحظه ایی ازاین فضا جدا بشوم . انگار هر لحظه منتظرم ، منتظر یک خبر بد ... اصلا خوب نیستم ...این روزها حس می کنم مدام باید بخوانم ، تاریخ های مختلف ، مقاله های مختلف ، کتاب های مختلف ... انگار که تشنه ی یک جوابم تا این فضای مه آلود را برایم کمی و کمی واضح تر کند تا کمی و اندکی کمی آرام تر شوم ... خیلی بی قرارم ...

 

خبر ترورها ، اعدام ها ، مرگ های مشکوک ، احکام سنگین قضایی ، سخنرانی های بیخردانه و تحریک کننده ، خط و نشان های احمقانه و ... داغونم کرده ... احساس می کنم مغزم دیگه کار نمی کند؛ رفتارها و تصمیم گیری های حضرات در هیچ معادله یی که من می شناسم جور در نمی اید ...

 

می ترسم ...حقیقتا این روزها بیشتر از بابت آینده ایی می ترسم که حرفی برای گفتن نداشته باشم .... می دانم خیلی دور نیست زمانی که  در برابر این سوال قرار  گیرم که ، "تو در آن روزها چه کردی ؟؟" همان سوالی که من بارها و بارها در وقایع مختلف از نسل گذشته پرسیدم و قضاوتشان کردم ...

 

 

 

 

پی نوشت :

مرا گویی تورا با این قفس چی ست

اگر مرغ هوایی ، من چه دانم

 

۱- مدتیه این بیت مدام در ذهنم تکرار می شه ...امشب اما حسابی یاد مولانای دوران دانشجویی افتادم و یاد جوانی ...  انگار همه چیز خیلی دوره حتی دیگه به سختی بعضی خاطرات رو به یاد میارم ...

 

۲- نمی دونم این عکس از کدام سایت برداشتم فقط می دونم مدتی شده عکس مورد علاقه من که انگار یک جورایی خودم را به خودم نشون می ده !

---------

 

در این وبگردی شبانه به این سایت رسیدم گنجور ... خیلی به موقع بود ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 0:41  توسط مریم بهرمن  | 

 

هفته گذشته در قسمت بلوچستان استان پهناور سیستان و بلوچستان بودم . شهرستان ها ( یا بخش و روستا )ی قصرقند ، نیکشهر ، فنوج ، بنت ، پارود ، ایرانشهر و درگس را دیدم . همگی اطراف چابهار اند و دورترین آن ایرانشهر با چیزی حدود 300 کیلومترفاصله از چابهار . سفر جالبی بود . اولین بار بود که به چابهار می رفتم  شهری در حدود 700 کیلومتری زاهدان و جنوبی ترین شهر ایران .. 

وقتی هواپیما در یک بیابان به زمین نشست واقعا هیچ نمی توانستم از چابهار تصور درستی داشته باشم و با دیدن مردانی با لباس بلوچی سفید که به انتظار مسافر بودند حس بد ِ غریب بودن  رابیشتر از جاهای دیگه احساس کردم و از این که مطمئن بودم چند نفر آشنا منتظرم هستند  واقعا خوشحال بودم . 

 از فرودگاه به سمت منطقه آزاد چابهار به راه افتادیم .  فرودگاه بیرون از شهر قرار داشت با فاصله حدود ۱۰ کیلومتر از منطقه آزاد .نوع و شکل کوه ها یی که در مسیر بود را تا حالا ندیده بودم سمت راست جاده را هم دیوار کشی کرده بودند که در اختیار سپاه بود .تا وقتی به هتل ( هتل لیپار )رسیدم ،  برای چند لحظه ایی خیره به منظره ایی ماندم که تا حالا ندیده بودم . دریای آبی ِ بسیار زیبای عمان  ... این رنگ دریا را هیچ وقت در واقعیت ندیده بودم ....  به شدت یاد نقاشی های دوران کودکی افتادم . همان آبی ی بود که همیشه برای دریا استفاده می کردم ... خیلی زیبا بود آبی ِ آبی ... این منظره را در طول چند روز ، هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شدم  می دیدم ... در این مدت زیبا ترین نیایش های صبح گاهی زندگی ام را تجربه کردم ...انگار خود ِ خدا حضور داشت بی واسطه ! بدون این که بخواهم تلاشی کنم تنها می خواست چشمانم را باز کنم ...

یک هفته ایی  آن جا بودم و بیشتر در جاده . برنامه کاری سنگین بود و فشرده اما در این فرصت  چه کوه های زیبایی که ندیدم ، چه دشت هایی ؛ چه رودخانه هایی و چه نخلستان هایی و چه غروب های زیبایی و چه آسمان زیبای پر ستاره ایی  ... و من در این حسرت که ای کاش می توانستم از این همه زیبایی لذت ببرم ... حیف که اصلا حس خوبی نداشتم بعد از لذت لحظه ایی دیدن این همه زیبایی . یاد همه  کسانی که در همان لحظه در زندان بودند و مصیبت هایی که برسرمان آمده ست و  ...  لحظه ایی آرامم نمی گذاشت و خیلی زود حس تلخ ناامیدی از اصلاح وضع موجود تمام وجودم را در برمی گرفت ....

 و البته از مردمان خون گرم و صمیمی آن دیار هم که جا برای گفتن زیاد دارد . مردمی که با حداقل ترین امکانات رفاهی -درمانی و خدماتی زندگی می کنند .در این سفر به این نتیجه رسیدم که آگاهی ام از مردمان بلوچ چیزی حدود زیرصفر ست .  از زبانشان گرفته تا فرهنگ و اداب و رسومشان ... در راه بنت وقتی آقای راننده بلوچمان خانه متروکه دادشاه را نشانم داد و از بی اطلاعی من متعجب شد به این فکر افتادم   اگر می دانست من هیچ از تاریخ این دیار نمی دانم چه حسی پیدا می کرد ...

 در همه شهرهایی که رفتم برق و تلفن بود اما در بیشتر آنها از لوله کشی آب خبری نبود ، نبود گاز هم که مسأله خاص خودش را دارد .سیستم خدمات شهری و خدمات بهداشتی هم که ظاهرا در آن جا تعریف نشده بود .... واقعا استان سیستان و بلوچستان استان محرومی ست خیلی محروم ...

روستای پارود- آنتن ماهواره در یک خانه ایی که آب لوله کشی  هم نداشت .

دو دختر 7-8 ساله در حال رخت شستن با دستان کوچکشان

 روزی که ایرانشهر بودم درگیری هایی در منطقه بوحود آمده بود ؛ کلا ایرانشهر و ایرانشهری ها در منطقه به شر بودن مشهورند انگار ... اما در این مدت بارها در راه بازگشت از شهر ها در جاده های بسیار خلوت و کوهستانی بین شهر ها به شب می خوردیم  . جاده ها امن بود ؛ البته اتفاق هایی هم می افتد گاه و بیگاه که من در این دو سفر تجربه نکردم ! ماشین های تویوتای گازوئیل کش های قاچاقچی را در راه های این هفته به اندازه ماشین های ۴۰۵ افغانی کش شمال استان می دیدم . کلا سوژه های جالبی اند در جاده ها ! خیلی جالب در روز روشن ، راست راست ! در برابر نیروهای انتظامی قاچاق می کنند و به قولا نیرو های انتظامی هم یابو آب می دهند شب در بازگشت  از ایرانشهر  همه خسته بودیم ، خیلی خسته ، آقای راننده برای این که خواب را از چشمانش دور کند کمی ماشین را نگه داشت ،   هوا خنک  و آسمان هم پر از ستاره ... چند دقیقه ایی را در تاریکی و سکوت مطلق به تماشای ستاره ها بر روی آسفالت های جاده نشستیم .... وصف ناشدنی ست آن لحظه زیبا اما حیف که یک سوال آن زیبایی را هم به تلخی تبدیل کرد و مثل پتکی برسرم ..." فلانی به نظرت آینده چقدر سیاه است ؟"

پی نوشت :

در حال حاضر کلی به یاد  علی نکویی و آذر منصوری هستم ... نگرانم و دلتنگ ...

----------------

وقت کردم تا یک سایت مناسب برای منتشر کردن عکس پیدا کنم !

انگار باز هم از بابت فامیلی علی اشتباه کردم :) شنبه هم گذشت و خبری از آزادی علی نیکویی  نشد :(  ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 22:15  توسط مریم بهرمن  | 

ظهر عاشورا مسجد قبا رفتم ؛ سخنرانی آقای دستغیب تمام شده بود و جماعت اقامه نماز کرده بودند . فضا ملتهب بود و چشمان بیشتر آدم ها مضطرب . همان جا از درگیری های تهران و کشته شدن عده ایی در آنجا شنیدم ... نگران بودم و نگران ...؛ دراهواز از محاصره و تسخیر مسجد قبا و منزل آقای علی محمد دستغیب توسط  نیروهای اراذل و اوباش  سپاه  و بسیج با خبر شدم ، حمله وحشیانه نیروهای به اصطلاح حامی ولایت  را به مسجد و حوزه علمیه و منزل  عالم مرجع دین... واقعا برایم قابل تصور نبود آنچه که می شنیدم …

 دیروز بعد از ظهر اما خبر از تصمیم شورای تأمین استان نسبت به پلمب ِ مسجد به دستم رسید ، زمان نماز مغرب آنجا بودم ، باورم نمی شد آنچه که می دیدم ؛ دو کوچه ورودی مسجد و در مسجد با داربست بسته  شده بود که کسی وارد مسجد نشود  و نیروی انتظامی هم آنجا را محاصره کرده بودند . وقتی رسیدم  در باز شده بود و جمعیتی داخل می شدند . از قیافه ها نمی شد تشخیص داد مسجد در اختیار بچه های مسجد قبا ست یا به تصرف سپاه و بسیج در آمده ! . تنها با شناسایی چند چهره آشنا بود که فهمیدم مجوز خواندن نماز در مسجد داده شده که البته از سوی خود بچه های مسجد در ورود افراد گزینش می شد ( شاگردان و طلبه ها حق ورود به مسجد را داشته ند) صحبت از بست نشستن پیروان و شاگردان آیت الله علی محمد دستغیب بود در مسجدشان ، صحبت از تصرف و تسخیر بود توسط نیروهای سپاه ، صحبت از محاصره مسجد بود توسط نیروهای انتظامی و .... جمعیت زیادی از حامیان آقای دستغیب به صورت پراکنده در اطراف مسجد و پشت میله ها و درهای بسته مسجد ایستاده بودند به حمایت از آنان. گروهی در خیابان اصلی و عده ایی در بازار زرگرها و ... همه مات و مبهوت آنچه که می دیدند حتی نیرو های انتظامی( قسمتی که من ایستاده بودم ) هم از این وضعیت ناراضی بودند و این را بیان می کردند ...

 نماز تمام شده بوده که حمله کنندگان روزهای قبل خواهان تخلیه مسجد می شوند ، هنوز نمازگزاران در مسجد بودند ،  تلفن های ثابت و همراه در آن منطقه قطع می شود ، آب و برق و گاز را بر آنان می بندند و سعی در تخلیه مسجد می کنند  ، آقای دستغیب که ظاهرا در فرودگاه تهران از ورودشان به شیراز جلوگیری شده  ، از طلبه ها و یارانشان خواسته بودند که به خاطر آرامش و پرهیز از حرکت های خشونت آمیز خشونت طلبان مسجد را به آرامی ترک کنند ... یاران مسجد قبا ، مسجد قبا را ترک کردند و در مسجد بسته شد ،امروز ظاهرا پارچه هایی با تصویر  آقای خامنه ایی را فاتحان به نشان فتح شان به در مسجد آویزان کرده اند!!! ....

 عجب روزهایی .... 

پی نوشت :

از تفاوت های فکری وایدئولوژیکی و البته اختلافات اساسی که بگذریم ، مسجد قبا ( آتشیا ) جایگاه ویژه ایی در ذهن مردم شیراز دارد  و البته خاندان دستغیب هم  .

۱- مسجد قبا در امان نماند

۲- اعلام برائت آیت الله علی اصغر از مواضع آیت الله علی محمد!

۳- روایت احمد رضا دستغیب ( فخرالدین ) نماینده شیراز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 11:13  توسط مریم بهرمن  | 

                                             بزن باران بهاران فصلِ خون است

خیابان سرخ و صحرا لاله گون است

بزن باران که بی چشمان ِ خورشید

جهان در تیه ِ ظلمت واژگون است

.

بزن باران نسیم از رفتن افتاد

بزن باران دل از دل بستن افتاد

بزن باران به رویشخانهء خاک

گـُل از رنگ و گیاه از رُستن افتاد

.

بزن باران که دیوان در کمین اند

پلیدان در لباس ِ زُهد و دین اند

به دشتستان ِ خون و رنج ِ خوبان

عَلمداران ِ وحشت خوشه چین اند
.

بزن باران ستمکاران به کارند

نهان در ظلمت ، اما بی شمارند

بزن باران ، خدارا صبر بشکن

که دیوان حاکم ِ مُلک و دیارند
.

بزن باران فریب آئینه دار است

زمان یکسر به کام ِ نابکار است

به نام ِ آسمان و خدعهء دین

بر ایرانشهر ، شیطان شهریار است.

سکوت ِ ابر را گاه ِ شکست است

بزن باران که شیخ ِ شهر مست است

ز خون ِ عاشقان پیمانهء سرخ

به دست ِ زاهدان ِ شب پرست است

.

بزن باران وگریان کن هوا را

سکون بر آسمان بشکن ، خدارا

هزاران نغمه در چنگ ِ زمان ریز

ببار آن نغمه های آشنا را

.

بزن باران جهان را مویه سرکن

به صحرا بار و دریا را خبر کن


بزن باران و گــَرد از باغ برگیر

بزن باران و دوران دگر کن

.

بزن باران به نام ِ هرچه خوبی ست

بیفشان دست ، وقتِ پایکوبی ست

مزارع تشنه ، جوباران پُر از سنگ

بزن باران که گاه ِ لایروبی ست
.
. .

بزن باران و شادی بخش جان را

بباران شوق و شیرین کن زمان را

به بام ِ غرقه در خون ِ دیارم

بپا کن پرچم ِ رنگین کمان را

.

بزن باران که بی صبرند یاران

نمان خاموش ، گریان شو ، بباران

بزن باران بشوی آلودگی را

ز دامان ِ بلند ِ روزگاران

شاعر : جلالی

پی نوشت :

۱- گیجم ....

۲- نگرانم ...

۳-این شعر امروز یکی از لینک های داغ ِ سایت بالاترین بود و این یعنی این شعر درد دل خیلی هاست در این روزها ....

۴- بیانیه شورای هماهنگی احزاب اصلاح طلب فارس

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 15:55  توسط مریم بهرمن  |